
نقدی تفسیری بر داستان کوتاه برادرکشی اثر فرانتس کافکا
غلامرضا منجزی
می خواهم «برادرکشی» را یکی از بهترین داستانxadهای رئالیستی و خشونت xadآمیز کافکا معرفی کنم که با زبانی گرافیکی، توصیفی، استعاری، سمبولیک و موجز نوشته شده است. جملهxad ی آغازین داستان و صورت نوشتاری آن به خواننده یادآوری میxad کند که درکشف حوادث با منطق و زبانی روزنامه نگارانه رو به رو خواهد شد. تحت همین منطق روایی است که خواننده با کنشِ صرف و خالی از دلیل و انگیزهxad ی شخصیت ها مواجه خواهد شد. این زبان بیشتر از این که خواننده را به درون ذهنیت اشخاص و پیوند همذات پندارانه با آنxadها نزدیک و همxadساز کند، آنxadها را با اعمال بیرونی یا ظاهری شخصیت xadها که از زوایهxad ی دید شاهدانی- که همواره در فاصلهxad ای امن از حادثه قرارگرفتهxadاند- به صورت روایتی تقطیع شده، نزدیک میxad کند. آن چه در این روایت و در ساختار روایی داستان غایب است، احساسات درونی یا کنشxadهای ذهنی شخصیت هاست، از همین روی در داستان«برادرکشی» همه چیز بر گردِ کشف انگیزهxadهای وقوع حوادث می xadگردد. «چراییِ»حوادث، در مقابل سرنوشت محتوم و گریزناپذیر شخصیت های داستان، و همین طور شکل وقوع حادثه xadها، وزانت معناداری میxad یابد. خواننده با داستانی رو به رو است که در همان ابتدا، به پایان آن ره یافته است. اما باز هم به گونهxad ای لایبرنتی در لابه لای چینش کلمات و لایهxad های معنایی در پی یافتن سرنخی از انگیزه و چرایی اعمالی است که در ساختارشناسی سنتی داستانxadهای قراردادی، به آن پیرنگ میxad گوییم. چرا «اشمار» مرتکب قتل «وزه» شد؟ چرا «پالاس» از وقوع قتل جلوگیری نکرد؟ به چه دلیل پالاس از ارتکاب جنایت، احساس رضایت میxadکند؟ متن داستان دلایل محکم و قابل اتکایی به دست نمیxad دهد، گویی خواننده xadی داستان نیز همچون وزه می xadبایست پذیرای جبری آسمانی باشد که وجود شخصیت xadهای داستان را در خود هضم میxadکند. الگوی عجیب و جادویی داستان که، ترکیبی جاودانه از تصویرهای پرسپکتیوی و گرافیکی از کوچه های متقاطع و سایه روشن با سنگفرشxadهایی که در هوای سرد و زیر نور مهتاب برق می زند. پژواک صداهایی مثل افتادن دشنه بر روی سنگفرش و بعد کشیده شدن آن به سان آرشهxadی ویولون(به جناس ناقص موجود در واژه xadی انگلیسی ویولون و ویولنس به معنی خشونت- معنایی کلیدی که در داستان جاری است- توجه شود) ، صدای زنگ پایان کار «وزه» که صوراسرافیل را به ذهن متبادر میxad کند(و چنان است که قرار است کار دنیا با یک جنایت آغازین و یک جنایت پایانی خاتمه یابد.) و صدای گام های «وزه» به سوی مرگ، تب و تلاطم روحی و روانی اشمار که از فرط گرما و هیجان، بر روی سنگفرش خیابان زانو میxadزند و صورتش را بر سردی سنگ ها می xadگذارد، انفعال و نظاره xadگری غیرانسانی پالاس، از برادرکشی، داستانی فوق العاده باز، ایهامی و آیرونیک میxadسازد که به هر دلیلی که در ذهن خوانندگانش برای یافتن انگیزهxad ی شخصیتxad ها به وجودآید، درِ تازه ای از تفسیرxadهای متنوع بر روی خوانندگانش گشوده می شود.
علی رغم عنوان داستان، که تعلیقی همیشگی برای آفرینش جدال و تنازع میان دو برادر تنی و همxadخون را به ذهن متبادر می xadکند، نشانه هایی قطعی از این پیوند و هم خونی، به طور عمد در متن جاسازی نشده است تا واژهxadی برادرکشی را توسیعی معنایی و عام ببخشد. از قید زمان و مکان آن را برهاند تا بتواند از این موتیف مفاهیمی اسطورهxadای، روانشناختی، سیاسی، و آنتاگونیستی بسازد.
مفهوم اسطوره xadای داستان، باخوانشی مذهبی قابل کشفxad است؛ برابر روایات یهودی و کتاب مقدس(تورات) در سِفر پیدایش ، قائن (قابیل) بر اثر حسادت و بخل، برادر خود، آبل ( هابیل) را به قتل می xadرساند. قتل و خونریزی در بدایت آفرینش شاید تحقق زود هنگام پیش بینی xadای بود که شیطان در پیشگاه خدا از آن یاد کرد.(این معنی در آیهxad ی سی xadام سوره xadی بقره چنین آمده است «قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء» فرشتگان گفتند آیا در زمین کسی را قرار میxadدهی که فساد کند و خون بریزد؟) گرچه نشانگانی از هم خونی بین قاتل و مقتول در داستان مشاهده نمیxadشود ، اما شور، شوق و هیجان تب آلودی که اشمار از خود نشان می دهد و همچنین زمانی که اشمار نعره زنان میگوید: «وزه، یولیا، بیهوده چشم به راه توست !» و همچنین دل آشوبه و گریهxad ی واپسین او بر شانهxad ی پاسبان، که شاید ندامتی ظهور یافته از پس جنایت برادرکشی است، نشانهxad ای از حسادت کهن الگویی یا همان انگیزه xadی جنایت نخستین را در بردارد. در این خوانش، «وزه» نیز قربانی و افسون سرنوشتی است که در آن شناور است. او سر به آسمان برمی xadآورد تا مگر پیوندی بین سرنوشت خود و آسمان بیابد «اما آن بالا چیزی به جنب و جوش نمی xadآید که آیندهxad ی نزدیک را بر او مکشوف کند. همه چیز در جای بی معنی و سر به مهر خود باقی می xadماند.» و به این شکل او نیز هابیل وار گردن بر نطعی می xadساید که از آن هیچ نمیxad داند. برای همین است که فضای داستان آلوده به جبری اسطوره xadای و ازلی است. انگار روز اول خلقت است و انسان شیفته و مبهوتِ راز نهان و سر به مهرکهشکشانی است که از آن چیزی جز تسلیم و انقیاد نمیxad داند. در این الگو، کافکا یک ناظر غیر فعال را نیز وارد معرکه میxad کند. ناظری که از بالا و از پنجرهxad ای، نه تنها اِشرافی همه جانبه به موضوع دارد و می xadگوید: «اشمار! اشمار! هر آنچه را که گذشت دیدم، چیزی از چشمم دور نماند.» و نه تنها در برابر جنایت انسان علیه انسان انفعال و سکوت پیشه می xadکند، بلکه خود نیز از ریخته شدن خون احساس رضایت میxadکند. آیا نام پالاس که رمزی از کاخ و کاخ نشینی را در ذهن متبادر میxadکند سمبلی از خدای یهوه نیست؟
اما در خوانش فرویدی و با این مقدمه xadی مختصر که ظهور روانکاوی فروید و تکانه xadای که او بر روانشناسی سنتی وارد آورد، باعث نفوذ ابعاد مختلف فرضیهxad ی او در دنیای ادبیات شد. فضای ذهنی انسان و وجود نیروها و برآیند های متضاد در روان انسان را میxad توان یه عنوان لایه xadای ارجاعی در داستان مد نظر قرارداد. فرويد ذهن انسان را شامل سه بخش مي داند؛ «نهاد»، كه تحت سيطرهxad ي"اصل لذت" قراردارد و هيچ منطق و تناقضی را نمي xadشناسد و به هيچ قانون اجتماعي و اخلاقي نمي xadخواهد پاي بند باشد. "خود" كه با مبنا قراردادن "اصل واقعيت" سعي ميxadكند بين "نهاد" و "فراخود" توازن برقرار كند ولي اغلب قادر به اين كار نيست و غالباٌ خواسته هاي "نهاد " را واپس ميxadزند. و "فراخود" (سوپر اگو) كه تحت سيطره xadي" اصل اخلاق" قرار دارد و در حقيقت تجسم وجدان اجتماعي و آن چيزي است كه جامعه از ما مي xadطلبد. چنانچه فضای تاریک و مبهم داستان را به ذهن انسان تشبیه کنیم، در این صورت اشمار نماینده xadی نهاد یا سرشت غریزه مند آدمی است، که در صدد سیطره xadی کامل بر رفتار انسان است. او برای دست یابی بر این استیلا باید از «فراخود» یا همان سوپر اگو -که نقش آن در داستان بر عهده ی «وزه» است -بگذرد. بنابر این چنان دشنه را در گردن و شکم او میxadزند تا برای همیشه از شرش راحت شود. در این داستان رمزی، «خود» یا اگو از فراز بر جدال متجاوز و مدافع میxadنگرد. او گرچه در نهانش نظری با «نهاد» غریزه مند (و قاتل) دارد و در دل از جنایتش ناراضی نیست و از وجود ناهی و مزاحم وجدان ناراحت است اما مطابق طبیعت متلون و ریاپیشه اش، فقط به زندان رفتن او(نهاد لذت جو) را نظاره می xadکند. نقش «یولیا» (جولیا ) نیز مکمل یا ادامه ی سوپر اگو است. چون فراخود شاید کوچک شود اما به دلیل این که موجودی اجتماعی است هرگز به طور کلی نمیxad تواند نابود شود. بنابراین همسر «وزه» پس از او نقش فراخود یا سوپر اگو را به عهده خواهد گرفت.
برای درک بهتر مفهوم سیاسی داستان، ضرورت دارد ذهن خواننده را به داده های خارج از متن داستان، یعنی زمان نگارش آن ؛ یعنی بین سال xadهای هزار و نهصد و شانزده یا هفده ، مقارن سال xadهای پایانی جنگ جهانی اول ارجاع داد. هم در این سالxadهاست که امپراتوری خاندان هابسبورگ که صدها سال به شکل یک حکومت چند ملیتی و مونارشیک بر بخش های بزرگی ازاروپا و از جمله بر سرزمین چک فرمانروایی داشته، نابود میxad شود. با از بین رفتن امپراتوری هابسبورگ و انهدام ساختارهای سنتی و ثبات بخش جامعه، کشور چک وارد عرصه xadی جدیدی از تاریخ خود می xadشود. جامعه ای سازگار، متکثر و آرام تبدیل به جامعهxad ای آپارتایدی و چندقطبی میxad شود. اختلافات قومی و مذهبی شدت میxad گیرد و جامعه تا حد زیادی ناامن می xadشود. شاید بتوان از همین نقطه نظر، فضای داستان و شخصیتxad هایش را به سمت وضعیتی طنزگونه و آیرونیک برای توصیف جامعه ی متلاطم سمت و سو داد. اما داستان برادرکشی را در شکلی طبقاتی و آنتاگونیستی نیز می توان خواند. با توجه به نشانه های متنی، «وزه» به طبقه ای متوسط تعلق دارد. او متمول است، چنان که همسرش با پالتویی از پوست روباه برای آمدنش بی صبری میxadکند. او آرام و خوشبخت است و البته به اقتضای وضعیت طبقاتیxadاش (خورده بورژوازی متوسط) صاحب فکر و فلسفه هم است. او به آسمان نگاه میxadکند و نشانه هایی از تغییر نمیxadیابد. بدین ترتیب برعصای خودش تکیه کرده و بر سر دوراهی دست به انتخاب میxadزند. بر خلاف او، اشمار نمایندهxadی طبقه xadی فرودستی است که تحمل شکاف طبقاتی برایش غیر ممکن است از همین روی دست به ستیز و مخالفت می زند. او در پی آن است که قدرت و دارایی طبقه ی میانی را از آن خود کند. اهل معاشرت و گفتگو نیست و شخصیتی آنارشیست و تب xadآلود دارد که به منطق و گفتگو هیچ پای بند نیست زیرا احساس میxad کند نقطهxad ی عطف مشترکی بین او و دیگران وجود ندارد. البته او توان رویارویی با اشراف و صاحبان قدرت که طبقه برتر جامعه است را ندارد بنابراین برای انتقام رو به سوی طبقات میانی جامعه میxadگذارد. غافل از این که طبقه ی برتر به شکلی فرصت طلبانه از این منازعات میان طبقات فرودست و میانی جامعه به نفع خود بهره برداری می کند.
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی