گفت و گو با خبرگزاری کتاب (ایبنا)
گزارشگر خانم بیتا ناصر
شهریور 1402
کد خبر : 344952
داستان "فانوسهای خاموش" در چه زمان و مکانی رخ میدهد؟
دههxadی سی شمسی را میxadتوان دوران اوج استخراج و تولید نفت در مسجدسلیمان به حساب آورد. در همین سالxadها پالایشگاه نفت "بی بیان " با تمام ظرفیتش، نفت خام را پالایش میxadکرد. چندین خط لوله در موازات هم از سینهxadی تُل و تپهxadها، دراز درهxadها و دل بیابانxadها میxadخزیدند، پیچ و تاب میxadخوردند و میxadرفتند تا نفت تولیدشده را به بندر آبادان جهت صادرات برسانند. به طور طبیعی و همواره، توسعه، تعمیر تاسیسات حفاری، تولید و انتقال نفت، نیازمند تأمین ابزار یا مصالح مورد نیاز بودهxadاست و بالطبع در آن سالxadها همهxadی آن ابزار و مصالح از راه زمینی، به حوزه نفتی مسجدسلیمان میxadرسیده است. مکان داستان، نقطهxadی 1 و تقاطعی است که شهرهای اهواز، مسجدسلیمان و شوشتر را به هم وصلxadمیxadکرد. این جاده، و تمامی مسیری که خطوط لولهxadی نفت از آن میxadگذشت و همهxadی تأسیسات نفتی به وسیلهxadی تیمxadهای مجهزی از پلیس نظامی شرکت نفت (که مختصراً به آنxadها MP میxadگفتند)، در تمام ساعات شبانهxadروز مراقبت میxadشد. بسیاری از روستاها و مردمی که در حاشیهxadی این جادهxadها و یا برخی تاسیسات و مستحدثات بزرگ و کوچک نفتی زندگیxadمیxadکردند، و یا اجتماعاتی که حتی بعدها به واسطهxadی همین جادهxadهای مواصلاتی و ایستگاهxadهای حفاری و استخراج پاگرفت، به طریق مستقیم یا غیر مستقیم در معرض وزش جریان مدرنیسم قرار گرفتند. به عبارت سادهxadتر؛ نفت به عنوان یک سخت افزار طبیعی، و تاسیسات صنعتی و شهرها وشهرکxadهای نفتی به عنوان سخت افزارهای تمدنی، با سرعتی باورنکردنی، نه تنها نرم افزار فرهنگی متناسب خود را به وجودآوردند، بلکه باید گفت کهنه نرم افزارهای فرهنگی و انگارهxadهای سنتی و کهن منطقه را تحت تأثیر قوی خود قرارداد. همین جا بگویم که برخورد سنت ایستا و دیرپا با جریان پرشتاب 1، همه جا رد یا اثری از احساس خرسندی برجای نگداشت، بلکه همواره شُکری بود با شکایت. درک شکوفایی و فروپاشی در نزد عوام معنایی غایت نگرانه نداشت. در برابر آن اندازه آسودگی و خدمات مختلف اجتماعی که شرکت نفت برای مردم منطقه به ارمغان آورده بود، این حقیقت هم بود که حضور و نفوذ شرکت و جریان صنعت و نوسازی در برخی از مناطق علاوه بر ایجاد تبعیضxad میان سطوح مختلف عوامل دخیل در شرکت(مانند کارمندان و کارگران متخصص و غیر متخصص)، و بخشی از جمعیت که در حاشیه مانده بودند، آهنگ کند و آرام زندگی عشایر و روستاییان را برهم زده بود و طبیعتاً ناخشنودی و حتی میل به مقابله و ستیزی پیدا و پنهان را در آنها ایجاد میxadکرد. فکرمیxadکنم این مقدمهxadی کوتاه میxadتواند تا اندازهxadای نمایی از پس زمینهxadی زمانی- مکانی و فضای اجتماعی وقوع داستان و همچنین تعلیل برخی از کنشxadها را پیش روی خوانندگان رمان بگذارد.
۲ . در حرکتهای رفت و برگشتی(در بازه گذشته تا حال) با هاشم(شخصیت اصلی داستان)، و از یکسو چگونگی مواجهه او با چالشهایی که در زندگی با آن روبهروست، و از سوی دیگر واکنش انسان(در جایگاههای مختلف) به مدرنیته گفتهاید. درباره طرح اولیه داستان و در ادامه تاثیر ویژگیهای روانشناختی و عمقبخشی به شخصیتها در شخصیتسازی بگوئید.
داستان در دو پاره و دو بازهxadی متداخل زمانی؛ گذشتهxadی دور، و گذشتهxadی نزدیک طراحی شده است. در حقیقت پیرنگ داستان در دو الگوی داستانی طرح و ارائه شده است. شخصیت هاشم نقطهxadی ملتقای دو زنجیرهxadی عِلّی است که در نهایت «زنجیرهxadی الف»، چرایی و علت وقوع «زنجیرهxadی ب» دانسته میxadشود. منطق راستین زندگی این است که زندگی فعلی ما همواره محصول یک سلسله «چرایی» نهان و آشکار است که شاید دو سر آنxad، از حیطهxadی عمر و زندگی ما بیرون برود. منظور من دقیقاً تن سپردن به یک دترمینیسم یا تقدیرگرایی مطلق اجتماعی یا حتی طبیعی نیست، هرچند تسلسل این حوادث نامیمون، خود شخصیت هاشم را لاجرم به نوعی جبرگراییِ نااندیشیده میxadرساند. «فقر و بیچارگی میراثی بود که هاشم وظیفه داشت آن را دست نخورده و سالم به فرزندانش منتقل کند.(از متن کتاب)» اما طرح داستان و رمان، لزوماً بر پیرنگی استوار است که چیستی شخصیت و چرایی اعمال او، سرنوشت داستان را در نزد مخاطبانش رقم میxadزند. این تحلیل که اعمال انسانxadها هرگز جنبهxadی خلقxadالساعه ندارد، نویسنده را ملزم میxadکند تا جایی که ممکن است عقبهxadی تاریخی (برش طولی) و شرایط کنونی و ذهنی (برش عرضی) شخصیت داستان را برای خواننده مشخصxadکند. چینش منطقی همین علتxadهاست که داستان را در نزد خوانندگانش باورپذیرمیxadکند. حضور و نمود گذشتهxad در پندار و رفتار هیچ کسی به صورت خطی نمودار نمیxadشود. در حقیقت روایت خطی را، مخصوصاً هنگامی که پای جنبهxadهای روانشناختی رفتار درمیان میxadآید، باید جعلی روایی خواند. گذشته، همیشه در ناخودآگاه و خودآگاه ما حضوری مستمر دارد، یا به عبارت سادهxadتر؛ زندگی روزانهxadی ما بهxadطور پیوسته، از طریق همxadبودیِ گذشته و آینده به پیش میxadرود. بسیاری از رفتارهای ما در مکانیسمxadهای مختلف روانشناسی، در بازتاب یا جبران و بازسازی گذشته بروز میxadکند. از این روست که شیوهxadی روایت رمان، به قول شما رفت و برگشتی یا به گونهxadی جریان سیال ذهن است. در همین رفت و برگشت هاست که داستان زیرین یا همان زنجیرهxadی الف، کمxadکم برای خوانندهxad آشکار میxadشود.
رشد و تربیت، و نهایتاً زندگی هاشم در جامعهxadای شدیداً مذهبی و سنتی سپری شده است. او به شدت تحت تاثیر آموزهxadهای و فرهنگی مذهبی و آیینی از طریق خانواده و جامعهxadی زیستیxadاش بوده است. شیوهxadهای سنتی آموزش، منحصر به آموختن و تلاوت قرآنxadکریم، اذکار نماز و آشنایی با احادیث در مکتبxadخانهxadها و معمولاً یادگیری با تحکم زیاد و تنبیهات دردناک همراه بود. حتی تأکید بر برتری جباریت خداوند در برابر رحمانیت او، وجه درونی یا قدسانی و بایستگی این ترس را تقویت میxadکردهxadاست. ترس و بدبینی نسبت به مردم هم در کار بوده است. ستم و بدکاری، فارغ از جنبهxadهای آنتاگونیستی آن، که معمولاً با برداشت و شکیبی عامxadتر و حتی پذیرفتهxadتر روبرو است، در نمود فردی و ضد اخلاقی آن؛ مانند ستمی که «دایی اسمال» و «پاسبان رشید»در حق او روا میxadکنند، ضلع دیگر ترس را در او نهادینه میxadکند. ضلع سوم ترس درونی شدهxadی او نیز مرگ است، که هیبتی فلسفی در ذهن و روان او برجای میxadگذارد. مرگ نابهنگام پدرش در کودکی و دیدن جنازهxadی او در صحن امامxadزاده، و سپس مرگ محزون و دردناک خواهرش هاجر و نهایتا فوت مادرش که او را در برهوت تنهایی رها میxadکند چهرهxadای غدار در ذهن او میxadxadسازد. اینxadها مجموعهxadای از باختxadها، فقدانxadها ، افلاس و رمیدگی یا انزوا را بر او تحمیل میxadکند. بزرگترین نمود این باخت شاید از دست رفتن دختری بود که سخت بر او عشق میxadورزید. به هرحال هاشم با این تاریخچه و خانوادهxadی کنونیاش که تا حد زیادی دور تسلسل همان فقر و بدبیاری میراثxadگونه را یافته است، به بیابان میxadگریزد. آنجا یعنی روی آن تقاطع با جریان تمدن و شکل جدیدی از زندگی روبرو میxadشود. حتا با دهاتیxadهایی روبرو میxadشود که دهاتی ششxadدانگ نیستند و وجه ارتزاقxadشان کاملا روستایی نیست و با دنیای مدرن آشنایی کافی دارند. جاده در هرحال تعبیری از رسیدن و دنیای جدید است. در کنار جاده با رانندگان کامیونxadهایی سر و کار و اختلاط دارد که محمولهxadهای صنعتی میxadبرند و میxadآورند و ادبیاتxad و طرز فکرشان به نوعی دیگر است. در این میان او دچار استیصالی است که بیشتر از آن که ناشی از فقر باشد، ناشی از سرگشتگی و تحیر است. باید گفت که در حقیقت همین تحیر، قدرت انطباق و یگانه شدن او را با شرایط جدید و محیط مضمحل میxadکند. ازدواج یکی از دخترهایش و بیماری آن دیگری، و ناکارآمدی کافه و رقابت رقت برانگیزش با کافهxadی «همت»، تلاش او را برای تملک تیر آهن توجیه، و همهxadی مناهی مذهبی را در این باره بلااستفاده میxadکند، در واقع باید گفت این توجیه و پشت پا زدن به همه آن مناهی درونی شده، به یکبارگی روی نداده است. هر چند باید اذعان کرد که مرگ او محصول مستقیم جدال وجدان و واقعیتxadهای بی رحم بیرونی بود. با این احوال تا آن حد شکایت و گلایهxadمندی از دست اندازیxadها و تجاوزگری شرکت نفت در آن مناطق عام و رایج بوده است که تاخت زدن برخی از دستبردها را با مناهی و منکرات دینی، قابل دفاع و توجیه میxadکرد. هرچند موضوع اخلاق و ستمی که بر «رحیم صراف» رفته بود هرگز هاشم را آسوده نگذاشت. و در پایان این مبحث باید گفت که همهxadی آن ترسxadها این بار در قالب ترس جدید با هیبت موتورسیکلتxadهای کابینxadدار _ام پی ها- خود را نشان میxadدهد. ترس فیزیکی از نظم و خشونت سیستماتیک و قانون که دم به دم بر استیصال او دامن میxadزند.
۳. هاشم و همت؛ شخصیتهای کلیدی داستان و قهوهخانههایشان که گویی نمادی از زندگیشان است، تا چه میزان برآمده از واقعیت هستند؟
چیزی که شما میxadفرمایید به موضوعی بسیار مهم در فلسفهxadی هنر (و ادبیات )اشاره دارد؛ این حقیقت که، آن اهمیتی که ما را متوجه سویهxadی زیباشناختی اثر هنری میxadکند، به چیزی که که مستقیم و بی واسطه در حوزهxadی استدراکی و حسی ماست برنمیxadگردد، بلکه توجه ما را به سویی ارجاع میxadدهد که به شکلی مستقیم در دستگاه زبانی ما قابل تجربه و فهم است. میxadخواهم این معنای ارجاعی را «نماد» یا در کاربرد کلاسیک ادبیات فارسی «تمثیل» بنامم. به این معنی که چیزی گفته میxadشود و چیزی متفاوتxadتر از آن قصدمیxadشود. اما این موضوعات یا تحلیلxadهای زیباشناختی الزاماً از بنیاد، در تدوین یا خلق اثر هنری و ادبی توسط نویسنده لحاظ نمیxadشوند بلکه میxadتواند حاصل رابطهxadی مخاطبی با فهم تاریخمند و غنای زبانی او با اثر باشد.
همانگونه که شما گفتید، قهوهxadخانهxadها میxadتوانند حامل آن نقش ارجاعی یا تمثیلی باشند. در داستان، قهوهxadخانهxadی همت همیشه نورانی است. کارگرش به طور مرتب تعداد زیادی چراغxad را باد میxadزند و در بالای بام و اطراف کافه میxadگذارد. حتی قهوهxadخانهxadی او خروسی دارد که به موقع از روی بام مغرورانه بالxadهایش را به هم میxadزند آواز زندگی سرمیxadدهد . چاه آبی دارد و همواره چندین و چند ماشین جلوی کافهxadاش توقفxadکردهxadاند. درست برعکس قهوهxadخانهxadی هاشم که درخشی از نور آن را روشن نمیxadسازد و همواره در رخوت رکود و تعطیلی است. و چه خوب است که این ها هیچکدام در داستان، بارزیت و برجستگی نمادین (مصنوعی ) را به نمایش نگذاشتهxadاند. که اگر در یک اثر هنری، امر نمادین تنها به کار اشارهxadکردن به معنا برآید، احتمالا تا حد زیادی زیبایی آن اثر را مخدوش خواهدکرد. باید با تأکید گفت که امر نمادین باید اجازه دهد معنا خودش را نشانxadدهد یا بهتر است گفته شود؛ در مکاشفهxadی بین متن و خواننده استخراج شود.
۴. از تاثیر صحنهپردازی در پایانبندی "فانوسهای خاموش" بگوئید.
اگر منظورتان از «تاثیر»، بازخورد زیباشناختی آن صحنه پردازی، بر خوانندهxad باشد، در آن صورت باید آن بازخورد را در یک «نقد اثرپذیری» یافت. هیچ نویسندهxadای به عنوان خالق اثر نمیxadتواند از میزان تأثیر یک توصیف یا کیفیت زیبایی شناختی کارش بر خوانندگان به درکی کامل و واسع برسد. درک زیباشناختی یک اثر هنری، امری کاملا سابژکتیو است. به این معنی که اثر هنری - و در این جا داستان- حادثهxadای است که برای هر فردی و برای هر برخوردی همواره در حال بازآفرینی است. این دریافتxadها و برخوردها هر بار به شیوه ای کاملا فردی رخ میxadدهد. اما اگر منظور شما از «تاثیر»، کارکرد آن در داستان باشد، در آن صورت باید به کلیت یا انسجام و وحدت داستان اشاره کنم. مثل این است که بگوییم، دوندهxadای بعد از طی مسافتی طولانی به نفس نفس افتاده است. تأکید بر نفس نفس زدن دونده یا قاب کردن آن شاید کاری درخور نباشد. دنیای داستان -مثل دیگر هنرها) محاکاتی از دنیای واقعی است. کیفیات نفسانی و احساسی شخصیتxadها، لاجرم تحت تأثیرِ کاری است که انجام میxadدهند یا کاری بر آنها انجام میxadشود. حالا - با تکیه بر وجه دوم سوال شما- به گمانم هاشم با نوعی پیشxadآگاهی یا شاید آگاهی درونی، فهمیده که به آخر خط رسیده است. شما را ارجاع میxadدهم به گفتگوی صفحه 138 کتاب. آن هنگام که با کمک جوانxadهای روستایی از دفن نیمهxadای از تیرآهن دارند برمیxadگردند؛ «هاشم توی چشم های همت خیره شد و چون نتوانست به سرعت چیزی پیدا کند ، به طرف بهرامی برگشت و گفت: دور از روتون بچهxadای داشتم، دیشب از دنیا رفت. خاکش کردم.» این کلمات که ظاهراً دروغی است برای خلاص شدن از دست «ام پی ها»، در ذهنیت هاشم حاوی حقیقتی مرگ آور است. او در حقیقت تیرآهنی را چالxadکرده است که مثل فرزندی تازه متولدشده برایش نویدی نورانی و زندگی بخش داشت. او به خوبی میxadدانست که آن دفن کردن، در حقیقت تدفین همهxadی امیدهایش بود. با همین میزان بار روانی و افسردگی شکست، به در کافهxadاش میxadرسد. درست مثل هن هن همان دوندهxadای که مثالش را بالاتر زدم. آنجا در حقیقت یک اتاقک نمیxadبیند بلکه خودش را میxadبیند. مثل ایستادن پای آینه به وقت بیرون از رفتن از خانه. «فرو ریختن نقطهxadی پایان هر بنایی است» مخاطب این جملهxadی کوتاه کسی جز خود او نیست. کارکرد این صحنهxadها، به راستی، تقلید کاملی از شخصیت و زندگی است. همان چیزی است که ذات ما و ذات هاشم را با هم پیوند میxadدهد. قرار است خواننده با همین صحنهxadها به درک کامل کیفیات نفسانی و احساسی او برسد. درست در همین صحنه پردازی پایانی است که ما، بزرگترین نمایهxad رنجxadبار و عمیق زندگی و علائقش را می شناسیم. در لحظات آخر زندگیxadاش شاهد روایتی مستقیم و بی واسطه از باطنش هستیم، که قویاً به عشق از دست رفتهxadاش مربوط میxadشود. به لحظات عزیز و کم نظیری که مورد دوست داشتن و توجه «معصومه» بوده است. و میxadبینم که چه قدر این عشق و حتی باخت یا فقدانش در او ثقیل و مهم بودهxadاست.
۵. پیشتر آثاری از شما در حوزه نقد ادبی در نشریات به چاپ رسیده است. فعالیت در این فضا چه تاثیری بر داستانهای شما داشته است؟
قبل از هرچیز باید بگویم اینxadها دو ساحت مجزا دارند. یکی هنر است و دیگری دانش. اولی را باید در سمت شیدایی جستجوکرد، و دیگری را در طرف دانایی. قصدم این نیست که دو مساحت متفارق رسم کنم که هیچ خط و ربطی بین آن نباشد. بیشتر میxadخواهم حوزه ها را از هم متمایز کنم. چه بسا نویسندگانی هستند که هرگز نقدی ننوشتهxadاند و همینطور برعکس، نقادانی که داستان ننوشتهxadاند. درست مثل وقوف بر زبان است؛ هر گویشxadوری الزاماً ، بر دستور یا گرامر زبانش آگاهی ندارد. اما این همهxadی ماجرا نیست، خلق هر اثر هنری -و در این جا داستان نویسی-، تلفیق پنهان و مضمری از ذوق، دانش و تجربهxadی سنت داستان نویسی است. با این تذکر که در آفرینش هنری همواره ذوق و تخیل، بر تجربه و دانش مقدم است. شروع کار، یا شاید آفرینش نخستین، تا حد بسیاری ریشه در ذوق پنهان یا ناخودآگاه نویسنده دارد. به مثابه این سخن پل والری که میxadگوید: «بند اول شعر هدیهxadی خدایان است.» به طور مسلم مخاطبی نقاد در هر نویسندهxadای پنهان است. در بازنویسیxadها، آن دانش و مهارت و تجربه در انگارهxadی یک مخاطب نقاد ، تکیه داده بر سنت ادبی، و هوشمندی خلاق، گاه بر سطرهای بداهه، خط بطلان میxadکشد و گاه حک و اصلاح میxadکند. با این توضیح مختصر میxadخواهم ادعا کنم که، خلق هیچ اثر هنری کامل و بزرگ، هرگز به طور دقیق و کامل بر بداهه صورت نمیxadگیرد، بلکه همواره صناعتی ظریف (که حاصل دانش، تجربه و مهارت خالق است)در آن متحقق میxadشود.
۶. در پایان خبری برای مخاطبانتان دارید؟
در حال حاضر مجموعه داستانی را با نام «کسی مثل باران نیست» برای چاپ و نشر آماده کردهxadام. امیدوارم هرچه زودتر گشایشی در بازار کاغذ روی دهد تا حداقل صنعت چاپ و نشر کتاب ، حداقل از بن بست سخت افزاری موجود نجات پیدا کند.
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی