
مردی که وجدان نداشت
گفتاری در معناشناسی رمان بیگانه اثر آلبر کامو
غلامرضا منجزی
انتشار رمان بیگانه در زمان خود، چه در جامعه xadی ادبی فرانسه و چه در سایر جوامع ادبی جهان، به مثابهxad ی یک حادثهxad ی شگرف بود و تا چندین دهه نقل محافل نویسندگان، فلاسفه و تئوریسینxad های ادبیات بود و حاصل آن، تفسیرها و نقدهای فراوانی است که تاکنون بر این رمان به رشتهxad ی تحریر درآمده است. آنچه در این گفتار خواهد آمد کوششی است دیگر بر معناشناسی این اثر بزرگ. بسیار آشکار است که در این تلاش، گریز مطلق از آنچه تاکنون در توصیف، تحلیل، تفسیر و یا نقد آن نوشته اند ناممکن است. اما در هر روی سعی زیاد داشته xadام تا در این مقال، خوانشی تازه تر و شاید گرهxad گشاتر پیش روی مخاطبان این نوشته قراردهم.
داستان در دو بخش، و از زاویه دید اول شخص مفرد، از زبان مردی به نام مورسو روایت میxadشود. در بخش اول، که بطور عمدهxadای شخصیت محور است؛ مورسو بعد از دفن مادر پیرش که به آسایشگاه سالمندان سپرده شده بود، به زندگی عادی خود برمی xadگردد و طی حوادثی، مردی را روی ساحل دریا با شلیک گلوله به قتل میxadرساند. در بخش دوم، شخصیتxadهای کناری داستان به طرزی آشکار کم رنگ و تیپxadهایی که اکثرا فاقد نام و تشخصxadاند جای آنان را میxadگیرند. در این بخش، راوی به ایام بازداشت و شرح بازجویی ها و جلسات دادگاهی میxadپردازد که در نهایت او را محکوم به مجازات اعدام با گیوتین میxadکند. در سراسر روایتی که مورسو از خود و حوادثی که در نهایت منجر به شکلxad گیری داستان بیگانه میxad شود، هیچ گاه نشانه xadای از معانی روانی، اخلاقی یا ایدئولوژیک و حتی تعلیلxad های منطقی به دست نمیxad دهد. در روایت او به جز عینیت امور یا امور عینی، و رفتار محض خود و دیگران چیز دیگری وجود ندارد. موریس بلانشو میxadگوید: «نه کمال در میان است و نه اطمینان، وگرنه گفتاری در میان نبود. در آن کس که خود را بیان میxadکند چیزی اساسی کم است. نفی، همزاد زبان است...آرمان ادبیات این است؛ هیچ نگوییم تا حرف بزنیم تا چیزی نگفته باشیم.»1با همین استدلال بلانشو است که روایت اول شخص مورسو بجز گزارشی روزنامه نگارانه از شخص خودش (و دیگران) نیست. بطور خلاصه می توان گفت که راوی مردی فاقد وجدان است. مورسو در حقیقت در توصیف یا اشاره به همهxadی جنبه های وجدانی خود سکوت پیشه میxadکند؛ یا آن طور که سارتر میxadگوید انگار که از ورای شیشه به رفتار کسی نگاه کنی «هر چیزی که شیشه میxadبیند ما هم می بینیم، فقط آن را طوری ساختهxadاند که چیزها را شفاف نشان میxadدهد و معناها را کدر.»2 بدون شک رمان بیگانه، صورت محاکات شده یا عرفی فلسفهxadی پوچ است. تمام آنچه کامو در کتاب افسانهxadی سیزیف، در شرح پوچ آورده است، به صورت عناصری رفتاری و عینی در کنشxadهای مورسو حاضر و آماده است. «بیگانگی در درجه ای پایین تر قرار دارد. مشاهده ی این که دنیاه انبوه (Dense) است. سنگ بسیار بیگانه و طبیعت تا چه پایه ما را نفی میxadکند، برای مان درک ناشدنی است. پسِ پشت هر زیبایی چیزی غیرانسانی جوشش دارد که موجب می شود تپه ها، آرامش و آسمان و طرح درختان در یک آن، معنای فریبندهxadای که ما خود به آن ها دادهxadایم و بهشت گم شدهxadشان نامیدهxadایم از دست بدهند (و آنگاه است که) دشمنی قدیم هزاران سالهxadی دنیا به سویxadمان بازمیxadگردد. نخست برای لحظهxadای آن را درک نمیxadکنیم زیرا سده های بسیاری جز نمایهxadها و شکلxadهایی که خودمان به آن دادهxadایم ندیدهxadایم. اما زمانی فرامیxadرسد که دیگر توانایی بهرهxadگیری از این کید را نداریم و دنیا برای مان باز همان میxadشود که به راستی بوده؛ آرایهxadهای پنهان شده زیر صورتک های عادت همان میxadشود که بودند و هر دم از ما دورتر میxadشوند....انبوه و بیگانگی دنیا همان پوچ است»3 به این ترتیب کامو، چگالی (Density)جامعه و طبیعت را در برابر انفراد مورسو قرار میxadدهد تا از او بیگانهxadای شگفت انگیز بسازد و سپس او را به سوی پوچ و عصیان سوقxadدهد. همهxadی عینیت های رفتاری و کنش های محض مورسو نظیر؛ تردید و دودلی، لاقیدی و بی توجهی به هنجارها و ارزش های اجتماعی، دلزدگی، واکنش و بی قراری نسبت به طبیعت و بخصوص نور شدید آفتاب و گرما، گریز احساسی و عاطفی، بی باوری و عدم اعتماد، نگاه تلخ و طنزآلود به وجوه متضاد هستی، گریز از رویارویی و تعامل با مردم، و در نهایت ساده انگاری نسبت به عشق، زندگی و مرگ، در جهت وصال او به پوچی و عصیان وضع شدهxadاند.
در بخش اول رمان، بعد از این که مورسو در محل کار، از مرگ مادر با خبر میxadشود، رییسxadاش به او تسليت نميxadگويد. او فكر ميxadكند، لابد بعد از خاكسپاري، بدون شك به او تسليت خواهدگفت؛ ميxadگويد: «در حال حاضر انگار مادرم نمرده است. كارها پس از خاكxadسپاري رديف ميxadشوند و همه چيز حالت رسميxadتر به خودش ميxadگيرد» 4
خود مورسو هم دچار همين عادات بوده است. او به خاطر از دست ندادن يكشنبه هايش به مادرش سرنميxadزده است. «اين سال آخري، ديگر به آنجا نرفتم. دليل ديگرش اين بود كه يكشنبه ام را از دست ميxadدادم » 5
از نظر مورسو وجود احساس و عاطفهxad کاملا بیxadمعناست چون او فكر ميxadكند دنياي پيرامونش، نظامي از وظيفهxadها است كه صورتي مكانيكي و بيxadمحتوا به زندگي آدم ها داده است. هنگام دفن مادرش، وقتی پيرمرد رييس آسايشگاه دستان مورسو را به مدت طولاني درميان دستانش نگه مي دارد و ميxadفشارد. آنقدر كه مورسو نميxadداند چگونه دستانش را بيرون بياورد. در حقیقت این صحنه، یادآور دوري و بيگانه بودن او از آداب و عرف اجتماعي متداول است. عاطفه خود مولود و زادهxadي عادت است. اما همين عادت، عاطفهxadی انسانی را از محتوا تهي ميxadکند و جز صورتي مكرر و آیینی چيزي از آن به جا نميxadگذارد و در حقیقت آن را منحل ميxadكند. زندگي در چنبرهxadي اين دور باطل و تکراری مضمحل و نابود ميxadشود؛ نگاه مورسو اين چنين است. او زندگي را مانند بركهxadاي صاف و آرام از عادات مألوف میxadبیند. مثل يك خواب طولاني كه حاصل آرامش و تنفس و ضربان قلب است. در اين صورت زندگي چیزی جز آیین دلپذیری از عادات نيست. وقتي پاي خلاقيت و هنر را، كه شاخصهxadي وجودي (اگزیستانسیال) انسان است از زندگي بيرون بكشيم، زندگي نيز خود نوعي مرگ محسوب ميxadشود. در اين حالت، مرگ، زندگي ميxadشود. تنها مرگ است كه حَي و برهم زننده است، و هم اوست كه عادات مردم به زندگي را مشوب ميxadكند. مرگ، پيرهاي خوكرده در لاي و لجن زندگي را از خوابشان بيدار و حتا عصبي ميxadكند. رييس آسايشگاه ميxadگويد: «او را به مُردهxadخانهxadي كوچكxadمان بردهxadايم تا ديگران ناراحت نشوند. هر وقت يكي از ساكنين آسايشگاه ميxadميرد ديگران تا دو سه روزي عصبيxadاند. اين كار ما را مشكل ميxadكند»6
مورسو پس از دفن مادرش، بدون هیچ تألم و تاثری برسر رابطهxadی سطحی و کاملا رانهxadای خودش و ماری برمیxadگردد و گاه از فراز پنجرهxadی خانه اش در کوچه و خیابان به رفتار هنجارمند مردم شهر چشم میxadدوزد و با زبانی گزارشی که فاقد هر گونه جنبهxadی تعلیلی و معناشناختی است، آن چه را که میxadبیند، بازگو میxadکند: «تقريباً همزمان سينماهاي محله هم موجي از تماشاچيxadها را ريخت توي خيابانxadها. در ميان آنها جوانxadتر ها حالت مصمم تري داشتند. فكركردم فيلم ماجراجويانهxadاي ديدهxadاند. آنهايي كه از سينماهاي شهر ميxadآمدند كمي ديرتر رسيدند. گرفته تر بودند. هرچند مي خنديدند اما گاهي به نظر خسته و تو فكر ميxadآمدند.» 7 سينماهاي محلهxadاي فيلم هاي ماجراجويانه و اكشن نشان ميxadدادهxadاند. به همين خاطر جوانxadها مصمم و شاد بودند. در سينماهاي شهر احتمالا فيلم هاي معناگرا اكران مي شده است. فيلم معنا گرا تاثير خودش را گذاشته است به همين خاطر آن آدم ها در ظاهر شاد بودند اما در عمقxadشان خستگي و انديشيدني بود كه آنها را گرفته و مغموم ميxadكرد. يعني به عبارت خيلي ساده، سناريوي فيلم ها در رفتار آدمxadها ادامه پيدا ميxadكند. مورسو از آن بالا(ارتفاع فيزيكي) انسانxadهاي پيرامونش را از زوايهxadاي مسلط (ارتفاعي فكري و فلسفی) ميxadنگرد، آنها را قابل تحليلxadميxadيابد. آنها خيلي ساده با فيلمي به هيجان ميxadآيند و با فيلمي غمگين ميxadشوند. به اين ترتيب شادي ها و غم ها، عشق ها و سوكxadها، اهميت بنيادين خود را از دست ميxadدهند و پوچ ميxadشوند. در ادامهxadی داستان، نویسنده، مورسو را در موقعیتی قرارمیxadدهد تا او قادر باشد با زبانی ساده و گزارشگرانه، دلزدگی خود از زیستنxadهای فلاکت بار را به ما نشان دهد. سالامانوي پير همسايهxadي مورسو، سگ پيري دارد كه هشت سال است كه با هم هستند. سگ سالامانو بيماري پوستي گرفته و پشمxadهايش ريخته و سراسر پوستش تكه تكه و خشك و قهوه اي شده است. به دليل اجبار زندگي كردن با سگ، سالامانو شكل سگش شده است. او هم مانند آن سگ پوست صورتش لكه هاي سرخ زده است. سگ هم مثل پيرمرد قوزي شده است و پوزه و گردنش لق شده است. دو بار در روز پيرمرد سگش را بيرون ميxadبرد. تا اينكه پاي پيرمرد پيچ ميxadخورد و از آن پس اين سگ است كه پيرمرد را به دنبال خودش ميxadكشد. اين دو جاي خود را عوضxadكردهxadاند. همه چيز آن رابطه در يك بي هويتي مفرط و عادت زده، هلاک میxadشود. سگ از پيرمرد ميxadترسد و پيرمرد از سگش متنفر است. سِلسِت كافه چي در توصيف آن زندگي ميxadگويد : "فلاكت است". و همهxadی این ها به قول سارتر، تکرارهای پست و تهوع آوریxadاند که به «از خود بيگانگي» میxadانجامند. همسايهxadی ديگر مورسو مردي است كه دربارهxadاش بد ميxadگويند، از این قبیل حرف و حدیث ها، که زنxadها نان آورشxadاند. به تمسخر او را انبار دار توصيف ميxadکنند. او هم از زندگي سالامانو ابراز بيزاري ميxadكند و ميxadگويد"عجب فلاكتي". یا ريمون همسايه دیگرش در گفتگوي با او از روابط خود و زنش حرف ميxadزند. او حس ميxadكند كه پاي خيانتی درميان است و نقل ميxadكند كه در اين مورد با زنش بگو مگو و اختلاف دارد و كتك كاري ميxadكنند و...در نهايت مورسو را مخاطب قرار ميxadدهد و ميxadگويد: «به او گفتم تنها چیزی که میxadخواهد این است که با فلانش کیف کند...چيزي كه ناراحتش ميxadكرد اين بود كه هنوز دلش ميxadخواست با او بخوابد...ريمون حالا ديگر تو يك رفيق واقعي هستي. تعجب كردم. جمله اش را تكرار كرد و من گفتم: بله. رفاقت او برايم بي تفاوت بود.»8 اما با همه اینxadها آدمی میان فراوجدان و لذتxad محض در نوسان و تعارض است و مورسو به خوبی شاهد این تعارضات است و اتفاقا «اصالت دنیای پوچ، زادهxadی چنین حقارتی است. در پارهxadای موارد پاسخ «هیچ » میxadتواند بیانگر طبیعت اندیشهxadهای ریاکارانهxadی انسان باشد و این را مردمان، نیک به خوبی میxadدانند. اما اگر پاسخ صادقانه باشد و بیانگر حالت شگفت انگیز روح که در آن پوچ، معنا یابد و زنجیر رفتارهای روزمره از هم بگسلد و قلب بیهوده در تکاپوی پیوند حلقه های آن باشد آن هنگام میxadتوان گفت نخستین نشانهxadهای پوچی آشکار شده است.»9 هر دو داستان سالامانو و ریمون در بخش ابتدایی داستان داراي پيرنگي تقربياً يكسان، مضموني متفاوت و البته محتوايي یگانهxadاند. هر دو داستان در روند به کمال رساندن عنصر پوچ در زندگی مورسو و ایجاد سایه روشن، میان فلسفهxadی زیستی او و هنجارهای جاری جامعهxadاش به کار رفتهxadاند. زندگي هر دوي آن اشخاص سراسر، دچار مجموعهxadاي از تناقضات مفهومي است. آنها در مجموعهxadاي از كنشxadهاي متناقض و متضاد، به زندگيxadكردن عادت پيدا كرده اند. عشقxadهاي آنان در زمينه اي از نفرت، خستگي و لعنت شناور است. لذت و درد، عشق و خيانت، رنج و سعادت قابل تفكيك نيستند. اينxadها تمام لحظات زندگي را بين خود تقسيم ميxadكنند و ماحصل اين تنازل مستمر و متناوب، چيزي جز بي اعتباري برای آداب زندگی و تولید اندیشهxadی پوچ برای شخصیت اصلی داستان نيست. در ادامه مورسو با شنيدن صداي گريه ي سالامانو در اندوه جدايي از سگ مريضش، به ياد مادرش ميxadافتد. در واقع بايد گفت كه مورسو با درك كيفيت و نوع وابستگي سالامانو به سگ بيمارش و ريمون به معشوقهxadي خائنxadاش، به ياد مادرش ميxadافتد و در پس زمینهxadی ذهن او، همهxadی رابطهxadها در بافتار معنایی واحدی قرار میxadگیرند. مورسو نيز مانند آنxadها و يا شايد بقيهxadي مردم، دچار عادتxadهاي متناقضي بودهxadاست كه نام زندگي بر آنها نهاده شده است. شايد تفاوت عمدهxad، در معرفتي است كه او بر خود و ديگران دارد - یا در حال پیداکردن است - و ما در خلال داستان و كنشxadهاي حاكي از لاقيدي و انفعال او در برابر احساساتي كه در جامعهxadي پيرامونش به آنها ارزش داده ميxadشود، بر اين معرفت شهادت ميxadدهيم. هرچند كه معرفت او بر پوچي و بيxadاعتباري، به معناي گريز به يكباره و تمام عيارش از ابتذال نيست، بلكه در افتادن به فرايندي است كه در طول زندگي (داستاني) به تدریج از او يك فرد بیxadوجدان ميxadسازد. با این احوال، ابتذال موجود، بیگانه را به سوی دلxadمشغولی و حتی هجو زندگی طبیعی سوقxadمیxadدهد. نمونه ی بارز این هجویه در رستوران «سلست» قابل رویت است. مورسو پس از اين كه از معشوقهxadاش ماري جدا ميxadشود، در رستوران سلست شام ميxadخورد. زني كوچك اندام وارد ميxadشود. و روی ميز مورسو نشسته و سفارش شام ميxadدهد. مورسو يك دسته از حركات اين زن را براي ما اینچنین بازگو ميxadكند؛ «ژاكتش را در آورد و با هيجان صورت غذا را نگاه كرد...با صداي دقيق و عجول تمام غذايش را سفارش داد...كيفش را باز كرد و از آن يك كاغذ مربع و يك مداد بيرون آورد و حساب را پيشاپيش جمع بست. بعد از جيب جليقه اش پول را در آورد و انعام را به آن اضافه كرد و پول را گذاشت جلويش. در اين لحظه پيش غذا را برايش آوردند كه او با عجله تمام بلعيد. و وقتي منتظر غذاي بعدي بود باز از كيفش يك مداد آبي و يك مجله بيرون آورد كه در آن برنامهxadي هفتگي راديو را نوشته بودند، يك به يك تمام برنامهxadها را بسيار دقيق علامت زد. مجله حدود ده صفحه داشت و در تمام طول صرف غذا اين كار را با با دقت ادامه داد. غذايم را ديگر تمام كرده بودم و او هنوز با همان دقت علامت ميxadزد. بعد بلند شد ژاكتش را باهمان حركات ماشيني پوشيد و رفت... فكر كردم آدم عجيبي بود ولي خيلي زود فراموشش كردم.»10 اين زن كه مورسو به توصيف كنشxadهاي او ميxadپردازد در واقع نقطهxadي مقابل(نگاتیو) ديدگاه هاي فلسفي اوست. اميد و فعال بودنش را در حوزه هاي مختلف زندگي ميxadشود ديد. لذت از غذا خوردن، توجه و انقياد به عرف اجتماعي از طريق دقت در حركات و صدا و افعالي نظير انعام دادن، حساب و كتاب و توجه خاص به مرتب بودن و نظافت، برنامه مند بودن (شتاب در بلعيدن براي رسيدن به برنامه ي تدوين شدهxadاش)، توجه تام به اخبار و حوادث دنياي پيرامونش (يادداشت كردن برنامه هاي راديو). در دنيايي كه مورسو براي خود ساخته است، اين زن را عجيب ميxadداند. ولي باز به دليل همان فلسفهxadي زيستيxadاش او را خيلي زود فراموش ميxadكند.
در تمام طول رمان، درخش ستمگرانهxadی آفتاب و گرما، پراکنده، اما منظم و بسیار دقیق، قطعات متن و خُرده روایتxadهای رمان را به گونهxadای هنرمندانه و ساختارمند، تقطیع و مانند یک شیرازهxadی محکم به یکدیگر دوخته است. هم از این نظر همچون تکنیک دکوپاژ در ساخت یک اثر سینمایی، نویسنده را نه تنها در پیxadریزی و ایستایی فرم اصلی یا ساختمان رمان یاری میxadرساند، بلکه در مفهوم عینیت بخشی و حتمیت دادن به فضای رئالیستی آن (رنج بیگانگی) و همچنین تعیین سرنوشت غایی (مرگ)کاراکتر اصلی، نقشی به سزا ایفا میxadکند. در بخش نخست داستان و هنگام مراجعهxadی مورسو به آسایشگاه سالxadمندان و مواجههxadی او با بازتاب نور شدید چراغ ها روی دیوار تا هُرم گرما و آفتابی که تا مرز نرم کردن آسفالت پیش رفته بود و در ادامهxad، امتزاج آفتاب و گرما با تدفین مادر، باعث ایجاد نوعی توازی مفهومی (Conceptual parallelism ) میxadشود. این توازی مفهومی (مرگ و آفتاب )هم در حادثهxadی قتل مرد عرب و هم در بخش پایانی داستان، مرگ خود او را تداعی میxadکند. بنابر این در ذهن مورسو، این توازی، بدل به شرط لازم مرگ میxadشود. در توضیح این مکانیسم باید گفت که در حقیقت، انفعال و وازدگي مورسو، فرار از هر آن چيزي است كه اختيار، آزادي و راحتی را از او سلبxadكند. روح او هيچ تحميلي را برنميxadتابد. سر زير هيچ باري نميxadخواهد برده باشد. تابش لاينقطع آفتاب خارج از اختيار اوست. در ماجرای چاقو خوردن ریمون و گريهxadي زنxadها (شايد چون دعوتي است به سوي تخلف فلسفيxadاش)خلاف مسئوليت گريزي و آزادي اوست. تلاش رقت بار او در ايجاد همxadگرايي با جامعه و افراد پيرامونيxadاش (ماري و ريمون) او را خسته و عصبي میxadکند. گرماي آفتاب و درخشش بي امانش بر ماسهxadهای ساحل و دريا (كه اين هم برايش نامطلوب است و غير قابل تحمل) زمينه هاي عصبيتxadاش را فراهم ميxadكند. در واقع كشتن مرد عرب بي هيچ كينهxadاي صورت ميxadگيرد. قتل مرد عرب ادامهxadي نه گفتنxadهاي مداوم و تقابل با هجوم چيزهايي است که قصد سلب آزادي و اختيار بي حد و حصرش را دارند. «آفتاب گونه هايم را ميxadسوزاند و حسxadكردم قطره هاي عرق روي ابروهايم جمع شده اند. آفتاب همان آفتاب روز دفن مادرم بود.»11 مورسو دقیقا روی همین موضوع گفته شدهxadی بالا صحه میxadگذارد. در روز مرگ مادر مورسو هم آفتاب بیxadداد میxadکرد. همان طور که گفته شد، ذهن مورسو اين شرايط را به هر مرگي بسط ميxadدهد؛ هرگاه آفتاب سخت بتايد و هرم گرما زياد باشد ميxadتواند مرگي اتفاق بيفتد، يا حداقل پذيرش مرگ ديگري را برايش آسانxadتر كند. آفتاب، همان آفتاب روز دفن مادر بود. روز دفن مادر روزي ناخوشايند بود، پس اين آفتاب هم ناخوشايند است و هم تحميلي. این «تعمیم ناروا» (Faulty generalization) ذهن مورسو را آماده میxadکند تا از تحمل این شرايط مرگ آسا صرف نظر کند. بنا بر اين قصد میxadکند به سايه و چشمه پناه ببرد. سايهxadساري كه مرد عرب آن را تصرف كرده است. فائق آمدن بر مرد عرب، به معني رسيدن به شرايط دلخواه و چيرگي بر جبري است كه مورسو را احاطه كرده است. «فكر كردم بايد نيم دوري بزنم و بعد تمام ميxadشد. اما تمام يك ساحل لرزان از آفتاب پشت سر من فشرده ميxadشد. چند قدم به چشمه نزديكxadتر شدم، مرد عرب تكانxadنخورد»12 فشار عصبي حاصل از گرما و نور شديد آفتاب. در اينجا نوعي تعامل و مشابهت سازي بين درون و بيرون را تسریع میxadکند. تمام آن چيزي كه در بيرون قراردارد پس از عبور از صافی ذهن دلالت پیشهxadی مورسو بدل به خواست ارادی او ميxadگردد. ذهن او از ساحل و گرما يك محرك قوی ميxadسازد و باعث ميxadشود كه به سمت چشمهxadاي كه مرد عرب در كنار آن استراحت ميxadكند كشيده شود. همهxadی فعل و انفعالات ذهني و عصبي مورسو، تبدیل به تحرک تني ميxadشوند و نوعي سرکشی در او پامیxadگیرد. همان عصياني كه همچون جنینی مدتی مدید در بطن پوچ رشد میxadکرده است. «چاقويش را در دست گرفت و آن را در آفتاب نشانم داد. نور روي تيغه ي فولادي آن مي تابيد. و انگار تيغه ي براقي بود كه به پيشانيxadام مي خورد. »13
نور آفتاب وقتي توسط تیغهxadی چاقو بازتابانده ميxadشود، استعارهxadاي از خود آفتاب ميxadشود. تيغهxadاش تيغهxadي نور ميxadشود. و در يك مكانيسم جانشيني ميل به غلبه بر آن، در مورسو شدت ميxadيابد. تقابل و ستيز ميان مورسو و طبيعت در اين صحنه به كمال مي رسد. او از آفتاب به چاقو، از چاقو به شمشير و از شمشير به آسمان و دريا ميxadرسد. مرد عرب به هيچ وجه در مقابل مورسو فعليت ندارد. تمام دنياي اطرافش به جدال با او برميxadخيزند و او در لحظهxadاي عصياني شليك ميxadكند. به این ترتیب مردی که فرایند پوچی و بیگانگی را به طور کامل طیxadکرده است به عصیان میxadرسد. عصیان او در برابر انبوه (طبیعت و جامعه) در نظر او هیچ وزنی ندارد. میxadگوید: «فهميدم كه كه تعادل روز و سكوت استثنايي ساحلي را كه در آن سرخوش بودم را برهم زدهxadام.»14
در بخش نهایی داستان، مورسو یک بیگانهxadی تمام عیار است. تشخیص این بیگانگی تنها مختص بازپرس، وکیل، قاضی دادگاه، هیئت منصفه و حتی کشیش اعتراف نیوش نیست، بلکه به نظرمیxadرسد «من»ی که از دهان مورسو از سخن میxadگوید نیز نمایندهxadی راستینی از درون او نیست؛ او حتی برای خود هم بیگانه است. در حقیقت قرار است بیگانگی فلسفی او به مسلخ برده شود. درست همین جاست که مفهوم جرم در دادگاه مورسو توسیعی دیگر میxadیابد و از دلالت های مدون و قانونی و حتی عرفی فراتر میxadرود. از نظر مورسو رابطهxadي مجرم و جرم يك رابطهxadي قرارداديِ مفهومي است. به اين معني كه مجرم قبل وقوع جرم از وجود و قبوليت اين پيمان در نهاد خود، آگاهي تام دارد. آنها مجرمxadاند چون برخلاف عقيده و وجدان خود عملxadكردهxadاند. اما او چنين نبوده است. پاي بندي مورسو به قانون و ملزمات وجوديxadاش، هم موجد يك رابطهxadي قرادادي است كه البته محصولي به جز جبر ندارد، به همين دليل در نهايت اين گزاره را با اين عبارت كه "با اين فكر كنارنميxadآمدم"مخدوش ميxadكند و اين دقيقاً به معني يك عصيان وجودي پياپي است. «فقط با حالتي خسته از من پرسيد آيا از عملم پشيمان هستم. فكري كردم و گفتم بيشتر از آن كه پشيمان باشم نوعي ناراحتي حس ميxadكنم. حس كردم مرا درك نكرد.»15 در هر حال لازمهxadي ندامت، قبوليت است. او پشيمان نيست چون روابط نهادينه شده را نپذيرفته است. و احساس ناراحتي او فقط به سبب قرار گرفتن در شرايط نامطلوب است. در ادامهxadی بازداشت و پس از گذشت ماهxadها، به یاری پوچ، او بر آن شرایط ناگوار نیز فائق میxadآید . «چند ماه طول كشيد. بعد ديگر حس زنداني بودن را نداشتم....اغلب فكر مي كردم اگر مرا توي يك تنهxadیxad خشكيده بگذارند تا زندگي كنم و مشغلهxadاي نداشتم جز اينكه گل آسمان را از بالاي سرم تماشا كنم، باز هم كم كم عادت ميxadكردم. منتظر گذر پرندگان ميxadشدم يا ديدن ابرها، مثل حالا كه منتظر ديدن كراواتxadهاي عجيب وكيلم ميxadشوم. انگار در دنياي ديگري باشم. صبر ميxadكردم تا شنبه بدن ماري را تنگ در آغوش بگيرم. چون اگر خوب فكركنيم من توي يك درخت خشكيده نبودم. آدم هايي بودند كه از من بدبختxadتر بودند.»16 اين به طور دقيق، رسيدن به توانايي انسانی وجودگراست كه تمام امور دنيا را از دريچهxadی ذهن و خواست خود بازتعريف ميxadكند. او در شرايط جديد، دنياي جديدي از عادتxadهاي تسكين دهنده، براي خود دست و پا ميxadكند. وجود انسان، مقدم بر ماهيتش و هر ماهيتي است كه در اطرافش جاري است. پوچ، پوچ است، چه در بيرون از زندان چه در زندان. تنها چيزي كه تغيير ميxadكند دسته اي از عینیت ها است كه جاي خود را به عینیت های دیگر ميxadدهند. او حتی بر مفهوم جاری زمان هم تفوق میxadیاید. میxadگوید آدمی که حتی یک روز زندگی کرده باشد میxadتواند به راحتی صد سال هم زندگی کند در نظر مورسو، زمان يك مفهوم ناب و بسیط نيست. زمان را ميxadشود به اجزاي تفصيليxadاش بخش كرد. زمان را ميxadتوان كوتاه يا بلند كرد. در اين خصوص انسان، عنصر مطلق و برتر جهان است. بنابراین انسان، برتر از هرچيزی، حتا زمان است. در لحظه زندگی میxadکند و به قول عرفا «ابن الوقت» است. او میxadگوید: «هرگز در زندگيxadام واقعاً نتوانستم پشيمان چيزي باشم. هميشه تسليم چيزي بودم كه واقع مي شد. چه امروز و چه فردا»16 به این ترتیب او به زمان و زیستxadاش، با مفهومی وجودگرایانه میxadنگرد. او ارادهxadی معطوف به خوشبختی را داشته و هیچ چیز قادر نبوده است تا سعادت او را زایل کند. در ذهن مورسو هیچ باور تئویک و بافتهxadی ذهنی، مقدم بر جنبه های عملی زندگی وجود ندارد. ممکن است برای او رسم و رسومِ سختِ مردن، آزار دهنده باشد، اما نفس مردن هرگز او را آنقدر نمیxadرنجاند، از همین رو حاضربوده است در كنج كوچهxadاي در منتهي آزادي متجملانه اش، از پاي درآيد. ذهن او همهxadی بدیxadهای جهان را پالوده و به دور ریخته و از آن همه تنها مهربانی را استخلاص کرده است. میxadگوید: «براي اولين بار خودم را به دست بي تفاوتي پرمهر دنيا سپردم، آن را شبيه خودم و بسيار برادرانه يافتم و حس كردم خوشبخت بوده ام و هنوز هم خوشبختم.» 18
1= ساختار و تاویل متن، احمدی بابک، نشر مرکز، صفحه 21
2= بیگانه، آلبرکامو، لیلی گلستان، نشر مرکز، درباره ی بیگانه، (تفسیر سارتر)، صفحه 31
3- افسانه سیزیف، آلبرکامو، محمود سلطانیه، نشر جامی ، صفحه های 28 و 29
4- بیگانه، آلبرکامو، لیلی گلستان، نشر مرکز، صفحه 61
5- همان ، صفحه 63
6= همان صفحه 65
7- همان، صفحه 81
8- همان ا، صفحات 88 و 89
9- افسانه سیزیف، آلبرکامو، محمود سلطانیه، نشر جامی ، صفحه 27
10- بیگانه، آلبرکامو، لیلی گلستان، نشر مرکز، صفحه 100
11- همان، صفحه 113
12- همان، صفحه 113
13- همان، صفحه 114
14- همان صفحه 114
15- همان صفحه 123
16- همان ، صفحات 129 تا 130
17- همان، صفحه 151
18- همان، صفحه 171
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی